دو هفته پيش بود كه به دليلي!!! تصميم گرفتم يك كم از مسايل شخصي تر تو اين وبلاگ بنويسم . البته نوشتم؛ اما جرعت پخشش رو پيدا نكردم . گذاشتمش براي يك زمان بهتر .
چند روز قبل هم كه دوباره موضوعي خيلي ذهنم را مشغول كرده بود .
دعوت اکبر گنجی به اعتصاب غذا در روزهاي 23 تا 25 تير براي دفاع از حقوق بشر در ايران و درخواست آزادي زندانيان سياسي . مواردي رو قلمي كردم و نتيجه اين شد كه ايده و فكر گنجي و گنجي ها را نمي شود بدون تامل از كنارش گذشت . البته بعد كه متوجه شدم ترويج انديشه هاي گنجي يك دانشجويي خوشبخت!! رو به دادگاه كشونده بازم دستم لرزيد و جرعت وبلاگي كردن متن رو پيدا نكردم .
اما اطلاعات بيشتر رو درباره گنجي و سفرش و عقايدش مي تونيد این جا بخونيد .
خلاصه چون نوشتن بهانه مي خواد و تا الان اين پست هيچ بهانه اي نداشته با يادگاري از نصرت رحماني تمومش مي كنم .
زمزمه اي در محراب
در غريب شب اين سوخته دشت
من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت
كاروان گم شد و خاكستر ، ماند
كركس پير دل من مي خواند
اي عطش در رگ من جاري باش
شعله زن دودم كن كاري باش
رگ غم سوخته ، اي ريشه ي من
بمك از طاول انديشه ي من
دشت شب تاخته ام خاموشم
موج خود باخته ام ، مدهوشم
طفل آواره ي شهر خوابم
تشنه ي خويشتنم ، گردابم
برگ پاييز به دست بادم
ريخته ، سوخته
بي بنيادم
كاروان سوخته اي چاووشم
در بدر زمزمه اي خاموشم
گره كور غمم بازم كن
قصه پايان ده و آغازم كن
اي تو گم نامعلوم اي ناياب
گنگ نامعلومي را درياب
دست پيش آر كه رفتم از دست
دامنم گير كه هيچم در هست
من و تو چيست ؟ چه بيشي چه كمي ؟
چو كويري و تمناي نمي
من و تو چيست ؟ من و من باشيم
روح تنگ آمده از تن باشيم
بگريزيم و به هم آويزيم
عطشي در عطش هم ريزيم
نفسي در نفس من بفشان
بكشانم ، بچشانم ، بنشان
بكشان بر سر بازار مرا
جان فداي تو بيازار مرا
سنگ بدنامي بر جامم زن
كوس بدنامي بر بامم زن
زندگي چيست ؟ سراب است ، سراب
نقش پاشيده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ي دل نوشيدن
كفن ماتم خود پوشيدن
آرزو ، گوركن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پيريست سعادت در قاف
نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
مرهم سوختن ، از ساختن است
چه قماري كه همه باختن است
زندگي چيست ؟ مرا ياد بده
آنچه مي دانم بر باد بده
توتيايي تو به چشمانم كش
تشنه ام ، تشنه ي آتش ، آتش
تيشه بر ريشه جان دوخته ام
دل بهر شعله ي غم سوخته ام
باد آواره به گورستانم
بذر پاشيده به سنگستانم
برق منشور يخين ، رازم
پر سيمرغ غمم بگدازم
پيش از آن لحظه كه نابود شوم
شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم
در غريب شب اين سوخته دشت
كركسي پر زد و ناليد و گذشت
برگرفته از كتاب ميعاد در لجن – نصرت رحماني