تبليغاتX
قصه ما
چه قدری داشت این شب قدر

 

           اون چشم هایی که اشک نداره ...

 

بیاید تحویل بگیرید . بعد از دو روز بی دار خوابی ( برای بستن یه نشریه دانشجویی  ) دیشب به خواست رفیقی رفتیم به احیا داریی .

 

 چشم هام این قدر خواب داشت که نزدیک بود یکی دو بار قرآن از دستم بیفته ولی خوب این دلیل نمی شد که گوش ها کار نکنه .

 

یه دفعه وسط مراسم مداح که شاکی شده بود که ملت خوب گریه نمی کنند پرده از راز بزرگی برداشت .


آی مردم بدونید اون چشم هایی که اشک نداره ، چشم های بوده که به گناه آلوده شده ، چشم هایی بوده که چشم چرونی می کرده !!!.

 

اااااااااا حالا بیا درستش کن . هر چی سعی می کنم حداقل برای رفع اتهام از خودم یه خورده چشم ها رو خیس کنم می بینم فایده نداره ، می زنم پهلوی بغل دستیم می گم ، داشته باش برادر ، می خواستی ما رو رسوا کنی ورداشتی آوردی اینجا !!!

 

خلاصه این که این جوری هم میشه از جماعت اشک گرفت .

 

پ.ن : این مداح عزیز یه مورد دیگه رو هم افشا کرد  . وسط روضه حضرت علی و در حالی که اطرافیان ما محکم با دست به پیشونی هاشون می زدند گفت : ای قربونت بشم علی جان که دبیر کل سازمان ملل هم بالاخره اعتراف کرد که بهترین حکومت در جهان حکومت امیرالمومنینه!!! .

( البته اشاره نکرد کدوم یکی اینو گفته جدیده یا قدیمیه! )

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 5:31  توسط رسول بخشعلی  | 

شادي هاي مذهبي

 

               يا حسن مجتبي  ...  امام صلح و صفا !!

 

ولادت امام حسن مجتبي يا به قول صدا و سيما كشور اما صلح و صفا !! را با يك روز تاخير تبريك عرض مي كنم .

 

تا الان يادم نمي ياد كه در مراسم مولودي شركت كرده باشم و اكثرا از TV محترم اين گونه مراسم ها را نظاره كرده ام . البته فكر نكنم كه به اين دليل اجازه اظهار نظر در مورد اين مراسم ها را نداشته باشم .

 

عده اي جمع مي شوند ، يك نفر با لحني كه زياد تفاوت با مراسم هاي نوحه خواني نداره مداحي مي كنه و سايرين به نحوي دست مي زنند كه اگر فقط صدا را مي شنيديم فرق بين دست زدن و سينه زدن به راحتي قابل تشخيص نبود .

 

اين چه مدل جشن است كه برگزار مي شود ؟ به افرادي كه دست مي زنند دقت كنيد با چه تكلف خاصي اين كار را انجام مي دهند به نحوي كه مشخصه در مراسم هاي جشن عرفي ديگر مثل عروسي ها و ... به اين مدل شادي نمي كنند . به چهره ها دقت كنيد يك نفر كه خنده به لب داشته باشه پيدا نمي كنيد .

آيا لازمه كه غم و شادي مذهبي ما با غم ها و شادي هاي عرفي ما فرق داشته باشه ؟

 

نمي دانم شايد هم به خاطر يك احساس رياكاري است كه هيچ وقت جذب چنين مراسم هاي نشده ام .

 

البته تو ولادت ها ، فقط تولد فاطمه زهراست كه انصافا در درونم شادي رو احساس مي كنم . شايد هم به اين خاطره كه اثرش رو در زندگيم در اون روز به وضوح مي بينم و دنبالم كه مادرم رو حتما در چنين روزي شاد كنم .

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 20:1  توسط رسول بخشعلی  | 

جنگ ، جنگ ، تا رفع فتنه از جهان

 

      سوء هاضمه از آخرين دست پخت هاشمي !!

                       

 

 

دست پخت اخير آقاي هاشمي رو كه احتمالا تمام دوستان ميل فرموده اند ، حتما تا الان كاملا هضم شده و فكر خيلي ها رو از درگيري آزاد كرده .

 

 تحليل هاي زيادي ارائه شد هم تو نت و هم تو روزنامه ها . منم به يكي از همين تحليل ها اعتقاد دارم و فكر نكنم كه تكرارش براي شما و خودم خيلي مفيد فايده باشه .

 

روزنامه ها كه اكثرا به تحليل كامل راه ندارند و مجبور به انفعالند ولي وبلاگ ها و سايت ها ، مسايلي رو از لابه لاي اين نامه بيرون كشيدند . بعضي تقدس جنگ رو زير سوال بردند ، بعضي ها گفتند كه اين دليل محكمي است براي اينكه جنگ تو ذهن يه عده گنج بود و بس ! و عده اي هم اين نامه رو دليلي بر اثبات بلند پروازي هاي نظام مي دونستند و با توجه به آن براي امروز برنامه مي دادند .

 

بگذريم ، هدفم ذكر يك خاطره بود .

 

دوستي ( ببخشيد با 30 سال اختلاف سني ! ) در محفلي نقل مي كرد كه پدر شهيدي رو كه اتفاقا از همسايه ها بوده و منتظر تاكسي تا برسه منزل ، بين راه سوار مي كنه - قضيه مربوط به يكي دو هفته قبل است - اين پدرمون كه شديدا فكري بوده بعد از چند دقيقه اي با حالت خاصي از دوستمون مي پرسه ،

 « تو فكر مي كني پسرم الان رفته بهشت ؟! آيا فرستادنش به جنگ كار درستي بود ؟ »

تو پرانتز داشته باشيد كه اين پدر شهيد با توجه به شناختي كه اين دوست همسايه ما ازش داشت ،  اصلا سياسي نبوده و خانواده خيلي سياسي و پي گيري هم نداره. خلاصه ذهن پيرمرد شديدا مشغول بود و اين ها هم سوالاتي بود كه از لحاظ اعتقادي تو ذهنش شكل گرفته بود . مي گفت: « پسرام گفتند كه اشتباه كردي برادرمون رو اجازه دادي بره جنگ ، حالا بهت ثابت شد كه شرايط همون نيست كه اين ها مي گن ؟ »

 

خلاصه ديگه از اين دوست راننده ماشين نمي گم كه اگه فرصتي پيدا كنه تا پيرامون اين موضوع صحبت كنه يك ساعت در نقد جنگ و طولاني شدنش استدلال مي كنه اما تو اون لحظه به اعتراف خودش ، بغض مي كنه و سعي مي كنه همسايه پيرشو دلداري بده .

 

اين نامه فقط تو ذهن امثال ما و افراد وبلاگ نويس و فعال ( مثله شما ! ) جنجالي نشد . براي خيلي ها سوال ايجاد كرد حتي براي يك پيرمرد كه شايد هنوز چيزي از معضل انرژي هسته اي ايران نشنيده باشه ولي اين قضيه ذهنشو شديدا به خودش مشغول كرده .

 

نامه و انتشارش در زمان فعلي قبح سوالات زيادي رو از بين برد ، سوالاتي كه شايد قرار نيست و يا ممكنه جرات پاسخ دادنش در هر جايي نباشه اما مسلما در عطش پاسخ خواهي اين پرسش ها نمي شه شك كرد . نه در ذهن يك جوان سياسي و اصلاح طلب كه در ذهن حتي يك پيرمرد 70 ساله .

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 12:43  توسط رسول بخشعلی  | 

ببخشيد ، آيا اجازه دارم چند تا از آرزو هامو بيان كنم ؟!

 

 

1- آرزو مي كنم اي كاش هيچ وقت آن قدر تو چشم نباشم كه سايرين از ديدنم خسته بشن.

 

2- آرزو مي كنم اي كاش مي تونستم از زمانم بهتر استفاده كنم .

 

3- آرزو مي كنم اي كاش مي تونستم سريع تر و مطمئن تر تصميم بگيرم .

 

4- آرزو مي كنم اي كاش مي تونستم از قالب خودم خارج بشم و رفتارم رو به عنوان يك ناظر بيروني زير نظر بگيرم .

 

5- آرزو مي كنم اي كاش احترام خودم را به دست خودم از بين نمي بردم .

 

6- آرزو مي كنم اي كاش همان قدر كه به من احترام مي گذارند بهشون احترام بذارم .

 

7- آرزو مي كنم اي كاش كمتر اعتماد مي كردم ، رازها مو فاش نمي كردم ، حرمت زندگي خصوصي ام رو حداقل خودم حفظ مي كردم .

 

بگذريم ...

 

شايد هيچ كدام از اين آرزو ها به ذهنم نمي رسيد اگر ديروز آرزو مي كردم اي كاش امروز به دانشگاه نمي رفتم و البته اين آرزو برآورده هم مي شد .

 

حالا به نظر شما آيا بايد علني آرزو كرد يا نه ؟

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 14:45  توسط رسول بخشعلی  | 

اولين پست سحري

 

زندگي بدون معنويت ، زندگي بدون لحظاتي كه احساس كنيد مقدس اند ، حداقل براي من يك زندگي كامل نيست . البته خيلي از چيزها را كه ديگران مقدس مي دانند در ذهنم مقام مقدسي ندارند ، نمي دانم شايد هم من نمي توانم با آنها ارتباط برقرار كنم .

 

اما دنبال مي گردم ، دنبال لحظه ها و دقايقي كه روحم ، روانم و وجدانم احساس راحتي و آرامش داشته باشند .

 

سحرهاي ماه رمضان چندين سال است كه برايم چنين حالتي را ايجاد مي كند .

 

سه ساعت زمان دارم ، سه ساعت سكوت ، فكرم همراهي مي كند ، روحم ياري مي كند ، همه آماده به خدمتند . دست به سينه و منتظر . مي پرسند مي خواهي چه كار كني ؟ شروع كن ...

 

اين پست هم يك پست سحري است ، شايد همين چند خط دينم را ادا كند . پست سحري لااقل سكولار نيست .

 

پ.ن : سحر پا شديم آماده براي سحري خوردن !!! كه متوجه شديم گاز قطع شده . تلفن زديم به همسايه ها مي گفتند شركت محترم گاز فرموده اند 3 روز گاز محله شما قطع است . يكي نيست بگه آخه مسلمونا ، اين همه نهادهاي دولتي براي دين و ايمان مردم درست كرديد و شلنگ نفت رو هم گذاشتيد پاش ، همين قدر متوجه نشديد اگه قراره سالي 3 روز گاز يك محله رو قطع كنيد بهتره اون سه روز اول ماه رمضان نباشه !!!( قابل توجه هم دانشگاهي عزيز آقاي م.ت كارمند جديد شركت مزبور!)

 

پ.ن : در ضمن افرادي كه اين كاره باشند ، با خوندن اين پست قطعا فهميده اند كه اين برادرمون ( يعني من !! ) تازه كتاب در جستجوي امر قدسي را خوانده و فعلا تا مدتي جو گير است !!

خلاصه كتاب جالبي است و به دوستاني كه به اين جانب دسترسي دارند اكيدا توصيه مي شود با يك عدد كتاب در خور سليقه به در منزل تشريف بياورند تا مبادله بفرماييم كه قطعا ضرر نخواهند كرد .

 

پ.ن : گفته بودم سحر همه در خدمتگذاري به من حاضرند !! ولي فكر كنم بلاگفا رو بايد استثنا مي كردم . اين سايت دوست داشتني زودتر از ۳ ظهر اينجا باز نشد .

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:31  توسط رسول بخشعلی  |