تبليغاتX
قصه ما
اميد هيچ معجزه از مرده نيست

  

نه در ذهنم مانده بود و نه حتي زماني كه در الپر خواندم كه قرار است از 27 خرداد بنويسند ، متوجه منظورشان شدم . اما ...

 

در چه حال و هوايي بوديم يك سال پيش در چنين روزهايي . يك سال گذشت از اولين حضور جدي ام در يك انتخابات تمام عيار و تمام خاطرات با چه حجمي ! به ذهنم هجوم آورده اند ، در آن روزهاي خوش، همه جوره يك دكتر معيني بودم ؛ شب ، روز ، ساعت 2 شب ، ساعت 4 صبح و بالاخره تمام واحد هاي آن ترم ... بگذريم .

 

چرا 27 خرداد را اينقدر زود فراموش كرده بودم ، نمي دانم .

 

دوستي نوشته بود كه براي اولين باردر زندگي اش مجبور شده بود كه در چنين ايامي در خيابان پوستر پخش كند ، نه تنها من كه تعداد زيادي از دوستانم – كه از آن فعاليت ها جز همين دوستي ها چيزي نصيبمان نشده است – چه كارها كه براي اولين بار نكرديم .

 

كاورهاي نسيم به تنمان ، در دسته هاي 10 نفره در خيابان هاي پر رفت و آمد شهر حركت مي كرديم در حالي كه « دوباره مي سازمت وطن » و « يار دبستاني من » را گروهي زمزمه مي كرديم و شايد براي اولين بار و آخرين بار بود كه در ميان انبوهي از جمعيت ، زماني كه اجازه سخنراني را به دكتر ندادند ؛ خشم و اشك در چهرمان پيدا بود .

 

بايد در يك شهرستان فعاليت كرده باشيد تا بفهميد ، كاور پوشيدن ، گل سفيد به دست گرفتن و يار دبستاني من را زمزمه كردن در چنين محيطي يعني چه...

بايد در چنين فضاهاي بسته اي فعاليت كرده باشيد تا درك كنيد چنين ريسكي براي عاملان آن چه عواقبي مي تواند داشته باشد .

 

 اين جا نمي شود در انبوه جمعيت مخفي شد . در شهر كوچك  اگر مشاركتي حساب شوي زماني كه در خيابان راه مي روي نيز نگاه ها به سمتت جور ديگري است . نمي شود همه چيز  را فراموش كرد و راحت زندگي كرد ؛ نه! تو يك مشاركتي و ملي مذهبي هستي ، اين انگي است كه اگر هرجا پا بگذاري ، جلو رو و پشت سرت مي گويند و اين گونه القا مي كنند كه داري پرونده ات را سنگين تر مي كني پسر!! مگر نمي خواهي در آينده در اين مملكت زندگي كني؟

 

شكوه و گلايه نمي كنم ، شما كه خطاب گلايه هاي من نيستيد  ، تنها درد دل مي كنم با دوستان ديده و نديده ام .

 

 البته غمي نيست  چشم بسته انتخاب نكرده بودم كه الان پشيمان شوم هنوز معتقدم مشاركت در اين كشور به خيلي ها مي ارزد و ارزش هزينه كردن دارد .

 

پست حنیف را پيرامون اين موضوع اگر نخوانده ايد حتما بخوانيد . در قسمتي اشاره كرده بود كه در زمان انتخابات و زماني كه در روستاهاي خراسان بوده است و وضعيت را از نزديك مي ديده ، تفاوت فكر مركز نشينان آزارش مي داده . حنيف به نيشابور هم آمد و تا آنجايي كه حافظه من ياري مي كند برنامه اي براي روستاها نداشت . اما نمي دانم چرا نا خودآگاه به اين فكر ابلهانه افتادم كه حتما شهر نيم ميليوني ما را با روستا اشتباه گرفته است!!! البته از گفتم اين حرف دليل دارم ، نمي دانم آيا ستاد ما را به ياد دارد ، در وسط شهر مغازه و انبار پشت سر آن را اجاره كرده بوديم ، محل چندين سال بود كه متروك مانده بود ، به نحوي كه دو روز تميز كردنش زمان برد ، اتاق جلساتمان ديدني بود ، از پله هاي مرگ !! كه بالا مي رفتي اتاقي بود 6*3 با ديوارهاي كاهگلي و سقفي كه از تيرهاي چوبي در آن استفاده شده بود ( در روستا هاي اينجا نيز ديگر از اين خبرها نيست!!) در همان اتاق ديدني مهمان حنيف بوديم و اگر تصور روستا كرده باشد نمي توان به او خورده گرفت.

 ولي ...

ولي نبايد فراموش كرد كليه هزينه هاي ستاد تنها بر دوش اعضاي ستاد بود و بعد از اينكه در يكي از انتقادهاي حنيف خواندم كه بايد اعضاي ستاد دست در جيبشان كنند ، تعجب كردم . مگر آنجاها رسم نيست دور هم جمع شوند و براي تامين هزينه هاي ستاد  پول جمع كنند . كل كمكي كه از تهران و مشهد به ما شد مبلغ 150 هزار تومان بود و نزديك 20 برابر اين بودجه را اعضاي ستاد تامين مي كردند ، البته باز هم يادآوري مي كنم هيچ اعتراضي نيست چون ما برنده انتخابات بوديم . 8 سال پيش خاتمي نيز چنين ستادي را در نيشابور داشت ( البته كمي مرتب تر ) و همين ها كافي بود كه كمبود ها برايمان شيرين شود ما تا دو شب مانده به روز راي گيري پيروز بوديم و اين در شب هاي آخر در چهره تك تك اعضا مشخص بود . يك روز مانده بود به پايان راي گيري چنان استقبال و بدرقه اي  از دكتر انجام شد كه رفت و آمد ، چندين ساعت در شهر فلج شده بود . كاورهاي نسيم را براي جشن پيروزي نگه داشته بوديم كه داستان به نحوي ديگر رقم خورد . نمي خواهم از دلايل شكست بگويم كه از من متخصص تر بسيار گفته اند . مهم اين است كه تا ساعت 11 شب 27 خرداد كه در فرمانداري متوجه شدم كه نتايج اوليه شهرستان نشان مي دهد كه معين پنجم است و احمدي نژاد سوم ، تصور شكست نداشتم و البته خيلي از بزرگان اين كار، نيز نداشتند ؛ كه اگر مي داشتند به فكر چاره مي افتادند و اعلام مي كردند و اين ها نوشداروهايي است كه بعد از مرگ سهراب تجويز مي شود . البته آينده نيز پيش رو است .

 

و حال بعد از يك سال ، از انتخابم ، از فعاليتم و از راي ام پشيمان نيستم . اگر زمان به عقب برگردد و شرايط به نحوي باشد كه حتي از آينده نيز خبر داشته باشم و بدانم كه شكست خواهيم خورد اندكي تلاشم را كمتر نمي كردم .

البته الان نيز اتفاقي نه افتاده است .

اگر بر ما و امثال ما سخت مي گيرند كه 30 سال پيش بر پدر ها و مادرهاي ما نيز سخت مي گرفتند و قرار نبوده و نيست كه هيچ نسلي براي هيچ نسل ديگري بهشت موعود را دو دستي هديه بياورد و اگر بر مملكت جفا مي كنند كه خود تجربه اي خواهد شد براي 17 ميليون نفري كه 3 تير به اين انتخاب دست زدند .

 

اگر شرايطي مي بود كه صدايم به دكتر معين به عنوان سنبل فعاليتمان در سال پيش ، مي رسيد به او يادآوري مي كردم كه به خاطر وعده اي كه داده است مديون ماست و هنوز منتظريم تا جبهه دموكراسي خواهي و حقوق بشر تشكيل و همه گير شود ؛ پس هر چه سريعتر دست بجنباند ...

 

                  

                آماده مي شديم براي استقبال . پله هاي مرگ را در بالاي تصوير مي توانيد ببينيد .

 

                    

 

                  

                  نسيمي هاي نيشابور در جلوي مسجد جامع شهرستان منتظر دكتر هستند .

 

                  

دكتر اجازه صحبت پيدا نكرد ، فشار جمعيت عمامه از سر شيخ مصلح نيشابوري انداخته بود ، عمامه را آن شب به سر نگذاشت .شيخ انصاري دنيا ديده بود و چنين شور استقبالي را در نيشابور به ياد نداشت.

 

                               

پيرمرد را نديدم تا اين عكسي را كه خود نيز دنبالش بود به دستش برسانم . هيچ گاه نمي توان بعضي ها را فراموش كرد .عكس را اينجا گذاشتم شايد دينم را به او ادا كرده باشم .يادم نمي رود وقتي از صداقت دكتر حرف مي زد انگشت اشاره اش را به آسمان بلند مي كرد .هر جا هستي سر و حال و سلامت باشي .

 

بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ مي زند ،

رونده باش

اميد هيچ معجزه از مرده نيست ،

 زنده باش

  

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:56  توسط رسول بخشعلی  |