تبليغاتX
قصه ما
جنگ ، جنگ ، تا رفع فتنه از جهان

 

      سوء هاضمه از آخرين دست پخت هاشمي !!

                       

 

 

دست پخت اخير آقاي هاشمي رو كه احتمالا تمام دوستان ميل فرموده اند ، حتما تا الان كاملا هضم شده و فكر خيلي ها رو از درگيري آزاد كرده .

 

 تحليل هاي زيادي ارائه شد هم تو نت و هم تو روزنامه ها . منم به يكي از همين تحليل ها اعتقاد دارم و فكر نكنم كه تكرارش براي شما و خودم خيلي مفيد فايده باشه .

 

روزنامه ها كه اكثرا به تحليل كامل راه ندارند و مجبور به انفعالند ولي وبلاگ ها و سايت ها ، مسايلي رو از لابه لاي اين نامه بيرون كشيدند . بعضي تقدس جنگ رو زير سوال بردند ، بعضي ها گفتند كه اين دليل محكمي است براي اينكه جنگ تو ذهن يه عده گنج بود و بس ! و عده اي هم اين نامه رو دليلي بر اثبات بلند پروازي هاي نظام مي دونستند و با توجه به آن براي امروز برنامه مي دادند .

 

بگذريم ، هدفم ذكر يك خاطره بود .

 

دوستي ( ببخشيد با 30 سال اختلاف سني ! ) در محفلي نقل مي كرد كه پدر شهيدي رو كه اتفاقا از همسايه ها بوده و منتظر تاكسي تا برسه منزل ، بين راه سوار مي كنه - قضيه مربوط به يكي دو هفته قبل است - اين پدرمون كه شديدا فكري بوده بعد از چند دقيقه اي با حالت خاصي از دوستمون مي پرسه ،

 « تو فكر مي كني پسرم الان رفته بهشت ؟! آيا فرستادنش به جنگ كار درستي بود ؟ »

تو پرانتز داشته باشيد كه اين پدر شهيد با توجه به شناختي كه اين دوست همسايه ما ازش داشت ،  اصلا سياسي نبوده و خانواده خيلي سياسي و پي گيري هم نداره. خلاصه ذهن پيرمرد شديدا مشغول بود و اين ها هم سوالاتي بود كه از لحاظ اعتقادي تو ذهنش شكل گرفته بود . مي گفت: « پسرام گفتند كه اشتباه كردي برادرمون رو اجازه دادي بره جنگ ، حالا بهت ثابت شد كه شرايط همون نيست كه اين ها مي گن ؟ »

 

خلاصه ديگه از اين دوست راننده ماشين نمي گم كه اگه فرصتي پيدا كنه تا پيرامون اين موضوع صحبت كنه يك ساعت در نقد جنگ و طولاني شدنش استدلال مي كنه اما تو اون لحظه به اعتراف خودش ، بغض مي كنه و سعي مي كنه همسايه پيرشو دلداري بده .

 

اين نامه فقط تو ذهن امثال ما و افراد وبلاگ نويس و فعال ( مثله شما ! ) جنجالي نشد . براي خيلي ها سوال ايجاد كرد حتي براي يك پيرمرد كه شايد هنوز چيزي از معضل انرژي هسته اي ايران نشنيده باشه ولي اين قضيه ذهنشو شديدا به خودش مشغول كرده .

 

نامه و انتشارش در زمان فعلي قبح سوالات زيادي رو از بين برد ، سوالاتي كه شايد قرار نيست و يا ممكنه جرات پاسخ دادنش در هر جايي نباشه اما مسلما در عطش پاسخ خواهي اين پرسش ها نمي شه شك كرد . نه در ذهن يك جوان سياسي و اصلاح طلب كه در ذهن حتي يك پيرمرد 70 ساله .

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 12:43  توسط رسول بخشعلی  |